ورود

Login to your account

Username
Password *
Remember Me

ترجمه ادبی-سال تفکر جادوئی

يکي از دلائلي که باعث پنهان ماندن اندوه مي شود، اين است که امروزه مرگ تا حد زیادی خارج از صحنه زندگي روزمره رخ می دهدد. در سنت اوليه اي که خانم Post در آن کتاب مي نوشت، مرگ هنوز تخصصي نشده بود. مرگ اغلب ربطي به بيمارستان ها نداشت. زنان در حين زايمان مي مردند، کودکان از تب مي بردند. سرطان غيرقابل علاج بود. در زماني که او کتاب آداب و رسومش را مي نوشت، خانوارهاي آمريکائي کمي وجود داشتند که از همه گيري آنفولانزاي سال 1918 در امان مانده باشند. مرگ خيلي نزديک بود، در خانه بود. از يک بزرگسال متوسط انتظار مي رفت که با شايستگي و حساسيت به عواقب آن فکر کند. وقتي من در کاليفرنيا بزرگ مي شدم، آموخته بودم که وقتي که کسي مي ميرد، شما گوشت ران مي پزيد. آن را در خانه مي گذاريد. به مراسم تدفين ميرويد. اگر خانواده کاتوليک باشد تسبيح مي گوييد اما شيون نمي کنيد يا خواستار توجه خانواده نمي شويد. در انتهاي کتاب آداب و رسوم اميلي پست که در سال 1922 نوشته شده، کتاب در ستايش اين روش از مرگ خيلي جسور مي شودو در درمان اندوه هم خيلي تجويزي رفتار مي کند. هرگز هوش ذاتي دوستي که در چند هفته اول هر روز به من يک ظرف از برنج به همراه پيازچه و زنجبيل محله چيني ها را مي داد، فراموش نخواهم کرد. آن نوع برنج کل چيزي بود که مي توانستم بخورم

بخشی از کتاب the year of magical thinking

مولف: Joan Didion

برای سفارش ترجمه کامل کتاب یا ما تماس بگیرید

ترجمه ادبی - زن سایه ای

مادرش آنجا نبود. او به دختر این را گفته بود اما مرد گفت که مادرش به زودی بر می گردد و بنابرین دخترک صبر کرد و آرام باقی ماند. آنجا تاریک بود ، کسی چراغ را روشن نکرد. دختر باید دستشوئی می رفت اما بیش از آن ترسیده بود که بتواند چیزی بگوید، خودش را نگه داشت و این کار باعث شد که احساس سرمای بیشتری بکند چون روی صندلی کنار پنجره نشسته بود.
او از میان شکاف زیر سایه بان می توانست ببیند که جنگل دقیقا پشت پنجره است. باد از میان درخت ها می وزید. اینجا بوی بدی می داد، مادر قرار بود خیلی زود برسد.
مرد چیری را به مرد دیگری که به خانه وارد شد گفت. او خودش را به سمت دیوار کشاند. گرسنه بود اما بیش از آنکه گرسنه باشد ترسیده بود. چرا آنها بعد از آن اتفاق وحشتناک به خانه برنگشته بودند؟ چه وقت از آنجا رفته بودند؟ یک مرد اتومبیلی را می راند و آنها بین خانه ها عقب و جلو می رفتند ، مرد دیگری هم وقتی که از ماشین پیاده می شدند او را بغل کرد. آنها سوار یک ماشین دیگر شدند و این ماشین آنها را دور کرد. نهایتا دختر وقتی که به اندازه کافی شجاعتش را به دست آورد به اطراف نگاه کرد، اما مادر آنجا نبود.

ادامه ترجمهترجمه ادبی - زن سایه ای